جليل عرفان منش

127

جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا ( ع ) از مدينه تا مرو ( فارسي )

معروف به « بلاشاباد » « 11 » در خانهء جدّم پسنده « 12 » وارد شد . هنگامى كه حضرت وارد خانه شد ، دانهء بادامى در گوشه‌اى از خانه كاشت ، دانه روييد و تبديل به درخت شد و در مدت يك سال بادام داد . مردم از آن درخت باخبر شدند و هر كس را كه علتى مىرسيد براى تبرك جستن از آن بادام مىخورد و شفا مىخواست و به بركت حضرت شفا مىيافت و هر كه را چشم دردى بود از آن بادام بر چشم خود مىماليد و سلامت حاصل مىشد . زن حامله‌اى كه زاييدن بر او سخت شده بود ، چون از آن بادام خورد ، همان ساعت وضع حمل كرد و يا اگر چهارپايى را قولنج عارض مىشد از شاخه‌هاى آن بر شكمش مىماليدند ، معالجه مىشد . ابو واسع محمّد نيشابورى در ادامهء روايت خود مىگويد : مدتها بر آن درخت گذشت تا آنكه خشك شد ، جدّ من عمران « 13 » شاخه‌هاى آن را بريد ، ( و بر اثر اين اقدام ) كور شد . عمران فرزندى داشت به نام ابو عمرو . او درخت را به تمام بريد . ( و بر اثر اين اقدام ) ثروت و مال او كه هفتاد تا هشتاد هزار درهم بود ، از دست رفت و سرانجام چيزى برايش نماند . عمرو داراى دو فرزند بود كه هر دو دبير ابو الحسن محمّد بن ابراهيم سمحور ( سيمجور ) « 14 » بودند ، يكى به نام ابو القاسم و ديگرى به نام ابو صادق و آن دو خواستند كه اين خانه را تعمير كنند ، بيست هزار درهم براى آن خرج كردند در اين بين ريشهء درخت را كه ( بر جاى ) مانده بود كندند و نمىدانستند كه از آن چه پيش مىآيد . يكى از آن دو ، متولّى زمين و باغ و املاك امير خراسان بود ، پس از زمانى به نيشابور مراجعت كرد ، « 15 » در حالى كه پاى راست او سياه و گوشت پاى او ريخته بود و پس از يك ماه بر ( اثر ) آن درد مرد . ديگرى كه بزرگتر بود در ديوان سلطان نيشابور دبيرى مىكرد و بر دسته‌اى از نويسندگان رياست داشت يكى از آنها گفت : خدا اين دبير را از چشم بد نگاه دارد . در آن ساعت دست او لرزيده ،

--> ( 11 ) - « بلاش » ، « بلاشاباذ » هم آمده است ، در متن عيون « لاشاباذ » ذكر شده است . ( 12 ) - او را از اين جهت « پسنده » ناميده‌اند كه حضرت رضا عليه السّلام او را از بين ساير مردم پسنديده بودند . ( 13 ) - در برخى از كتابها « حمدان » هم آمده است . ( 14 ) - ابو الحسن سيمجور از اميران سلسلهء سامانى است . ( 15 ) - برخى از كتب مىنويسند : « او را در كجاوه نشانده و به نيشابور بازگردانيدند . »